تبليغاتX
دل نوشته های من

دل نوشته های من

یار با ماست چه حاجت که ز یادت طلبیم

پیش خود میگفتم دل من تنها نیست پشت این تنهایی،

حزن اندوه صدایی خسته مرا می خواند که غمت مباد بر تاریکی دشت

دل من باز دلتنگ است و به هر سو مینگرد

پردۀ رخ زیبای تو را می بیند که خرامان آرمیده ای

بر پهنه ایی از گلهای خوشبوی بهار و مرا نیک فرا می خوانی
چرا تنها رفت دل تو تا ته دشت؟

حوصله اندوخته کن من با تو خواهم آمد تا فرا سوی بهار

از پی کاویدن روز گر چه خوب می دانم راه ما طولانی است

و کاسۀ صبرت لبریز اما ای یاس سپید

حوصله اندوخته کن تا از این شب تاریک و سیاه

پل به ابدیت بزنیم و صبح زیبای بهار را بر محو خیالی شب

به تصویر بکشیم و بی گمان آن زمانی است

که من و تو می رویم تا به دریای ما پیوندیم...
 
یار با ماست چه حاجت که ز یادت طلبیم...

 خدایا چگونه باور کنم که یک خواستن اینگونه مرا آزار می دهد؟
 
 خواستنی که تمام
 
 وجودم را تسخیر کرده است و عقلم را زایل!
 
  اگر او می دانست که من چقدر دوستش
 
 دارم،شاید خود را خدای زمین تصور می کرد!
 
  دلم دیگر از آن من نیست و به من
 
 اعتنایی ندارد،فکرم یارایم نیست
 
 ،فقط می دانم با بودن او همه چیز دارم و با نبودنش
 
 مرده ای بیش نیستم.
 
  پش ای بهانه های خواستن من باش
 
 تا جانم کالبدی تازه یابد و
 
 خود را خوشبخت ترین انسان روی زمین ببینم
 
 .میدانی دیدنت همچون باغی از گلهای
 
 همیشه بهار مرا از نو عاشق میکند ،
 
 زمانی که تو در پیش دیدگانم سخن از بهار و گل
 
 و زندگی می گویی با تمام وجود نفس می کشم
 
  تا هوای عشق را به ریه های
 
 همیشه مشتاقم فرو برم آری؛
 
 بهار زندگیم هنگامی که به چشمانت می نگرم به
 
 هیچ چیز جز تو و عشق تو فکر نمی کنم
 
  از این است که احساس می کنم در نی نی
 
 چشمانت گم شده ام،
 
 زلال چشمانت مرا آبی ترین رنگ زندگی است دوست دارم تو
 
 باشی و من در زیر چتر نگاهت آرزوهای مشتاقم را به پرواز در آورم.
 
 ای بهار! ای گلهای
 
 همیشه رقصان! ای کوه! ای درختان همیشه سبز!
 
 به او بگویید که چقدر دوستش
 
 دارم به او بگویید که دیگر این لحظه های سبز زندگی هیچ گاه باز نمی گردد
 
  و زمانۀ
 
 سنگدل این لحظه های خوب و زیبای ما را
 
  در صندوق خانۀ بی وفائیها نهان می سازد
 
 و قفلی سخت و آهنین بر سر در آن می کوبد
 
 که حتی زیباترین بهارها و خوش ترین
 
 آوازها نمی تواند قفل آن را بگشاید
 
  بگذار در این لحظه های خواستن به عشق پاک
 
 چشمهایت که از من می گریزند قسم بخورم
 
  که ای بهانۀ رویشی سبز باش تا زندگی
 
 را از روزن احساس پاک تو زیباتر ببینم
 
 و بگویم ای احساس قلب کوچکم تویی علت
 
 بودن من و زندگی بدون مفهوم
 
 تو و عشق تو یعنی مسلخ گاه مرگ یعنی تاریکی
 
 یعنی سکوت یک شب برهنه....
یار با ماست چه حاجت که ز یادت طلبیم...

   تو می آیی

   می دانم که می آیی...

   تو را دیشب من از لحن عجیب بغض هایم ٬خوب فهمیدم...

   تو را بی وقفه از باران پاک چشم هایم سیر نوشیدم

   تو می آیی...می دانم که می آیی

   و بر ابهام یک بودن٬نگین آبی احساس می بندی٬

  و از تکرار پوچ لحظه های سرد تنهایی

   مرا بر نبض پر کار شکفتن می نشانی...

   تو می آیی...خوب می دانم

   که پروانه نشانت را میان قاصدک ها دید

   میان قاصدکهایی که از من تا نهایت دور می شد

   تو می آیی و من را از نگاه سرد آیینه ٬شبیه دختری

   از جنس یک پرواز ٬

   میان گرمی دستان پر مهرت دوباره ٬باز می گیری

   تو می آیی و من این را

   شبیه حجم یک بوییدن مطبوع از آواز اقاقی های سرگردان

   شبیه یک قنوت سبز نیلوفر میان برکه ای عریان٬

   دوباره٬ خوب فهمیدم

   تو می آیی٬می دانم٬خوب می دانم که می آیی

    و من را ٬در حریم امن چشمانت ٬به آرامش٬

   به فردایی پراز شوق و تپش هایی مقدس می رسانی...

   تو می آیی٬ خوب می دانم که می آیی...

  

  

یار با ماست چه حاجت که ز یادت طلبیم...

در تو ,تا دور دستهای زندگی سفر خواهم کرد


و بامدادان ,از جشن هزاره های آتش باز خواهم گشت.

اینک حس غریبی


در اعماق وجودم شعله می کشد.


وقتی سخن می گویی : از ترانه ی پرسش پر می شوم.


و آنگاه که از خواب ستاره های خاموش باز می گردی


هزار شعله زرین از چشم آفتاب به سویت می آید!

نازنین!


به تماشایت باز هم می نشینم


و رازهای ناگزیر را در کلام تو می جویم.


مگر گاهواره دنیا فرو ریزد تا من تو را از یاد ببرم.


حس نگاهی


غرور لبخندی


و یا ماتم اشکی


در شکوه گیسوی توست


که با آنها من همیشه نام زندگی را به خاطر می آورم...

نازنین!


آرزوهایم را در کوچه های بی صدای تاریخ می ریزم


و نشانی عبورت را تنها از ستاره های آسمانم می خواهم.


چرا که بی تو ناتمامم


و با تو از همیشه تا همیشه پر از واژه های عشقم...

 

یار با ماست چه حاجت که ز یادت طلبیم...

  خیلی وقته که می خوام بگم دوست دارم

   خیلی وقته به کسی نگفتم (از روی ترس) دوست دارم

   میخوام واسه تو بنویسم

  واسه تو که میدونم منو می شناسی

 میدونم که میدونی منم می شناسمت

  میدونی واسه چی می شناسمت؟

واسه درد

واسه غم

واسه غصه هات

واسه اون گر یه های شبونت

 واسه اون لحظاتی که میری یه گوشه ی دنج به دور از آدما

سرتو میزاری رو زانوهات و آروم آروم مث من اشک میریزی

میخوام از تو بنویسم

چون درد من و تو مث همه

خیلی بهت نزدیکم

نزدیکتر از همه

شاید بگی فاصله زیاده بین من و تو

آره میدونم حق با تویه

 اینقدر فاصله بین من و تو زیاده که حتی این فاصله ها هم دارن

فریاد می کنن از فاصله ای که بین ما گذاشتن

مهربون

دل من مال تو

قلب من واسه تو

وجودم برای تو

دوست داشتعن رو که بعد از ماه هاست که دارم میگم

 اونم از وجود تویه

میدونم باور دوست داشتن واسه تو خیلی سخته

نمی تونی قبولش کنی

اما قسم به سادگیم که حقیقته...

یه دنیا درد داری

یه دنیا حرف که میدونم دلت میخواد از ته دل فریاد بزنی

اما خود تو هم میدونی که کسی نیست که گوش کنه

مهربونم

به خدا خیلی دوست دارم

به اندازه ی دنیام

آخه دنیای غم و غصه هام بزرگترین دنیاییه که من تا به حال دیدم

این سهم کمی نیست که از من داری

خیلی ها خیلی چیزا میگن گفتن و خواهند گفت

اینها رو من دارم می نویسم برای تو

میخوام از زبون تو بنویسم

میخوام از چیزی بنویسم که تو خیلی وقته محکوم به نگفتنش شدی

میخوام همراه با تو فریاد بزنم

میخوام از این فاصله ها شکایت کنم

فاصله ها

هر وقت اسم فاصله می یاد همه فکر می کنن مقیاس با متر و کیلومتره

ولی مهربونم

میدونم که تو میدونی فاصله برای من یعنی چی

فاصله برای ما یعنی آخر فاصله ها

چیزی که هیچ چیز نمی تونه اونو بسنجه

مهربون

دوست دارم واست دیوار باشم

یه دیوار واسه اون که خسته اس و یه جایی میخواد

واسه تکیه دادن

نمیخوام دیواری باشم که بهونه ی جدایی هاست

میخوام برات دیواری باشم که از یه سد محکمتره

میدونم که یه عالم درد و غم داری

آشنای غریبم

دوست دارم وقتی که خیلی دلت گرفت روی این دیوار

هر چی دلت میخواد بنویسی

نترس از تموم شدن دیوار

من هستم

تا وقتی تو باشی

پس بنویس برام

برای من نه

چون قسم خوردم خودمو از تو جدا نکنم

پس بنویس از خودت برای خودت

بیا ما نگهبانی برای دوست داشتن باشیم

بیا کمک کن تا فریاد ما به گوش همه برسه

مهربونم

دوست دارم حتی اگه تو نداشته باشی.

یار با ماست چه حاجت که ز یادت طلبیم...

ایمان داشتن یعنی اینکه هر روز یک شروع تازه است

   با ایمان و اعتقاد است که معجزه رخ می دهد و رویا به حقیقت می پیوندد

  ایمان یعنی دیدن فرشتگانی که در لابه لای ابرها به رقص مشغولند

  یعنی شناخت شگفتی در آسمان پر ستاره و خردمندی انسان در کره ماه

  یعنی دانستن ارزش یک قلب

  یعنی چشمان یک کودک٬زیبایی دستی پیر و سالخورده

  ایمان یعنی یافتن قدرت و شهامتی که در ماست٬هنگامی که زمان آن فرا می رسد تا دوباره

  شروع کنیم

   ایمان داشتن یعنی دانستن اینکه ما تنها نیستیم

  و اینکه زندگی یک هدیه است و اینک نوبت ماست که آن را دوست بداریم

  ایمان داشتن یعنی دانستن اینکه وقایع شگفت انگیزی در انتظار روی دادن است

  و همه رویاها و امیدهایمان در دسترس هستند.

یار با ماست چه حاجت که ز یادت طلبیم...

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
 شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
 تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
 به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود

 

 

یار با ماست چه حاجت که ز یادت طلبیم...

امروز کسی باش که واقعا آرزو داری

مهربان و با گذشت

ساده و شفاف

پاک و خالص

با انعطاف و مدد رسان

رنج و نگرانی را کنار بگذار

به لحظات زندگی چنان ارزش بده که آرزو داری

امور از این پس همان طور به پیش برود

درک کن که با خودخواهی و خود پسندی درد

جسمانی و رنج روانی را برای خود تدارک می بینی

زندگی کن با مرام های واقعی:چون محبت

عفو و وجودی عاشق

از خواسته نفس رها شو

و در وجود خویش به جای رنج دادن و ناسپاسی

به دنبال شوق و امید باش

فقط یک روز بی ضرر باش

و برای همگان مفید باش

حقیقت را دریاب

نیت٬کلام و کردار و گفتارت را آرامش ده

اگر باورت نکردند٬ نهراس

بر ناتوانی خود برای رسیدن به خواسته های

مهرآمیزت غلبه کن

چنان با محبت رفتار کن که دلیلی برای شرمسار

بودن از خودت نداشته باشی

پیش داوری هایت را کنار بگذار

که رنج پس از آن حتمی است

همین امروز از بخشش آکنده شو

کسی نمی داند فردا چه در راه است

زندگی کوتاه است

در گذشته ها نمان

نگران آینده نباش

فقط یک روز لحظه های امروزت را با امید و اشتیاق

به سمت مسیری تازه و سپید ببر

در تاریکی به دنبال چه می گردی؟

چرا نور را نمی جویی؟

لااقل یک روز کسی باش که واقعا آرزو داری!!!

 

 

یار با ماست چه حاجت که ز یادت طلبیم...

یار با ماست چه حاجت که ز یادت طلبیم...

 

     تو اعجاز کدامین رسولی که اندوه را اینچنین از بیخ و بن برکندی 

   و گل از گل زمستانم شکوفاندی

   خورشید از گوشه مشرقی چشمان تو طلوع می کند

   ای شمالی ترین ستاره کهکشان نجابت

   این روزها نه روز میلاد توست و نه روز میلاد من

   این روزها بهاری ترین فصل کتاب عاشقی ست

   و حسن ختام روزهای بی رنگ

   بی رایحه و بی انتظار .تو آموزگار عشقی

   الفبای عشق را حرف به حرف برایم تفسیر میکنی

   گر چه عشق یک هجا بیشتر نیست...

یار با ماست چه حاجت که ز یادت طلبیم...

    عشق التماس نگاه تو نیست

  عاشق که باشی پروانه همش بهانه است

  نگاهت که عاشقانه باشد بی هیچ بال و پر زدنی

   آسمان در دستت گم می شود

  عاشق تر که می شوی

  نمی مانی گم میشوی

  دلت می خواهد قدم بزنی کنار یاد کسی که

  باد هم راه خا نه اش را نمی داند.

 

یار با ماست چه حاجت که ز یادت طلبیم...

          ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

          چند وقتی است  که دائم به تو می اندیشم

          به تو آری به تو یعنی به همان باغ بلور

          به همان سبز صمیمی  به همان منظر دور

          به همان سایه همان وهم همان تصویری

          که سراغش ز غزلهای خودم میگیرم

          به همان زل زدن از فاصله دور به هم

          یعنی آن حالت فهماندن منظور به هم

          به تبسم به تکلم به دل آرایی تو

          به خموشی به تماشا به شکیبایی تو

          شبهی چند شب است آفت جانم شده است

          اول اسم کسی ورد زبانم شده است

          در من انگار یکی وارث افکار من است

          یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است

         یک نفر ساده چنان ساده که از سادگیش

         می توان یک شبه پی برد به دلدادگیش...

 

یار با ماست چه حاجت که ز یادت طلبیم...

         

یار با ماست چه حاجت که ز یادت طلبیم...

   در رو یاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم. خدا پرسید:

   پس تو می خوای با من گفتگو کنی گفتم اگه وقت دارین

  خدا خندید و گفت وقت من بی نهایت است بپرس

  پرسیدم چه چیز بشر شما را سخت متعجب می کند؟

  خدا گفت: کودکیشان.

اینکه آنها زود از کو دکیشان خسته می شوند و عجله دارند بزرگ شوند

  و  بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که کودک باشند

  اینکه آنها با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش میکنند

  و اینطور است که نه در زندگی می کنند و نه در آینده

  اینکه آنان به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند

  و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند

  چند لحظه سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم:

  می خواهید آدمها چه درسی بیاموزند؟

  خدا گفت:

  بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد

  همه کاری که آنها می توانند انجام دهند 

  این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

  بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد

  تا زخمهایی عمیق بر قلب آنهایی که دوستشان داریم وارد کنیم

  اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التیام بخشیم.

  بیاموزند آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند

  فقط نمی دانند چگونه احساسشان را بیان کنند.

  بیاموزند که دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند

  و آن را متفاوت ببینند.

  بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند

  آنها باید یاد بگیرند که خودشان را هم ببخشند

  و در آخر اینکه یادشان باشد که من هستم . همیشه.

   

یار با ماست چه حاجت که ز یادت طلبیم...

    

یار با ماست چه حاجت که ز یادت طلبیم...

 

     گفته بودند :می آیی....

    از راهی دور......

    و من پشت عبور قاصدکها

    آمدنت را

    تا فصل گل نی 

   التماس می شوم.......

 

یار با ماست چه حاجت که ز یادت طلبیم...

    انتهای تو دریا شدن بود                              

   انتهای تو تنها شدن بود

  چون تمام غزلهای مبهم

  انتظار تو معنا شدن بود

  دیگر از من شدن ها گذشتی

  چون دعای دلت ما شدن بود

  وای من :من تو را دیده بودم

  در دلت عزم شیدا شدن بود

  من به طوفان یادت زدم دل

 گریه آغاز دریا شدن بود.

یار با ماست چه حاجت که ز یادت طلبیم...

واي بر ما که تصور کرديم که عشق را بايد کشت - در چنين قرني که دانش حاکم است عشق را از صحنه دور انداختن - ديوانگيست - درماندگيست - شرمندگيست

یار با ماست چه حاجت که ز یادت طلبیم...

یار با ماست چه حاجت که ز یادت طلبیم...